توضیحات
رمان آصلان روایت یک آتش سوزی بزرگ درست بعد از جدایی دو معشوق… مردی که چشمانش از جنس یخ های آلاسکا هستند و وجودش طعنه به سنگ سخت می زند… دختری که در مردمک هایش زندگی بیداد می کند و آرامش … طعم خیانت معشوق، توانایی دل کندن ندارد… هیچ کس نمی داند که آخر قصه ی عشق پر دردسرشان به کجا کشیده می شود… جز دخترکی که امید دارد یه روز ققنوس شدن؟؟
نام این اثر: رمان آصلان
نگارنده: مائده قریشی
سبک: عاشقانه، اجتماعی، معمایی
قسمتی از رمان آصلان
دود تمام خانه را در برگرفته است و فضای مه آلودی که پیش رویش نقش بسته می تواند تنها یک خیال باشد؟ حتما همین گونه بود چرا که او این روزها زیاد در خیال های ترسناکش غرق می شد! قدم برداشتنش دست خودش نیست و مانند یک ربات برنامه نویسی شده به جلو حرکت می کند!
ذهنش قابلیت حلاجی کردن را از دست داده است و تنها بی هدف وسط پذیرایی کوچک خانه اش ایستاده و با رمق از دست رفته اش چشم دور خانه می گرداند! نفس می کشد و حجم زیادی از دود را وارد ریه هایش می کند! بازدمش به شکل سرفه خودی نشان می دهد و این می شود استارت حمله ی پیام های عصبی به مغزش.
می خواهد جلوی سرفه های غافلگیرانه که خرش را چسبیده اند را بگیرد اما مقاومت بی فایده است. آن هم وقتی پیش رویش یک جهنم واقعی به راه افتاده است! گام هایش این بار او را به سمت آشپزخانه می کشانند! منبع دود از آنجا بود؟ اما او که گاز را روشن نکرده بود… اصلا خیلی وقت بود که وارد آشپزخانه اش نشده بود.