توضیحات
در ابتدای رمان پریشانی می خوانیم… زندگی مثل یک پیاده رو می مونه؛ آدم های مختلف از هر سن و قشر و فرهنگی میان و میرن. چهره های متفاوت، لباسهای رنگارنگ، کفشهای نو یا کهنه! بعضی فقیر و بعضی پولدار، بعضی خسته و بعضی پرانرژی، بعضی تنها و بعضی با یار! تا حالا شده میون تموم این آدمها، به خودت و زندگیت فکر کنی؟ به خودت و گذشته ات؟
نام این اثر: رمان پریشانی
نگارنده: رویا شاعری
سبک: عاشقانه
قسمتی از رمان پریشانی
درد در تک تک سلول های تنم می پیچد و من مات و مبهوت مرد خشمگین مقابلم هستم که هر نامی برازنده اوست جز مرد! ثانیه ای بعد پهن زمین می شوم و ضربات محکم و پیاپی مشت و لگدش، بر صورت و بدنم فرود می آید. نای مقاومت و دفاع ندارم. تن نحیفم بر اثر کتک های متوالی و هر روزه کرخت شده و جانی در تنم نمانده، پس درد میکشم و بیصدا اشک می ریزم.
درد می کشم و دقایق را می شمارم تا خودش خسته شود و دست از سرم بردارد. به خطای امشبم فکر می کنم و از خود می پرسم که کم نمک بودن غذا، چقدر میتواند در شروع یک دعوا تاثیرگذار باشد. شاید هم سهمیه امروزش کیفیت لازم را نداشته تا کیفور شده و از در محبت وارد شود؛ با خشونت و ضرب شست از من و تنم کام بگیرد و سپس گوشه ای از حال برود.
خسته از زدن، رهایم می کند و به جای همیشگی و کنار بخاری باز می گردد. در همان حال هم زیر لب فحش های همیشگی را نثار من و بخت بد خودش می کند که زنی نانجیب و سر به هوا نصیبش شده. بارها از من هم خواسته بود تا پای بساطش بنشینم و نقش ساقی را برایش ایفا کنم و هر بار با مخالفت من، بیشتر و بیشتر از هم دور شدیم.